خرید بک لینک

دلم گرفته بود گفتم با هم فاضل نظری بخونیم

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۵ساعت 15:58 توسط محدثه محمدپور |

برچسب: شعر,فاضل,نظری, نویسنده: رضا صالح‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:50

صفحه بندی