خرید بک لینک

ز یک پرواز سرشارم که ناهنگام و سردر گم

زنی را می کند مبهوت رویایی که از آغاز می گوید

که بسترهای این ناباوری اینجاست

همین جایی که پنداری به کوهی محکمی اما نمی بینی

زمین در زیر پایت تا ابد لرزان و بی تابست

و مشتی سخت می کوبد دری بگشای نالانم

پناهت آخرین تصویر رویایی ز رفتن های هر روزست

سلام آیا کسی اینجا گریبان چاک خواهد داد

کسی آرامشم را در شبی تاریک می خواهد

سپیداری کند لبریز از افکار نورانی بودن با دلی دلتنگ تر از جان

سخن از جان و لبریزی هر ایماست می ترسم

ستم کاریست سنگی را زنم تیپا درین دنیای پر آشوب و نمناکم

چرا پاییز امسالم بهارانم نفس بر جاست

نفس را می کنم من بند شاید باز پاییزم

کسی خواهد زمستانی و کولاکی نهان باشد

الا ای پیر من میرم دری بگشای تا گویم بهارانم مبر از یاد

نمی خواهم زمستان را که سر ما می کشد احساس را در بین آدم ها

برچسب: پاییز,پاییز طلایی,پاییز تنهایی,پاییز شعر,پاییز صحرا,پاییزان,پاییز آمد,پاییز پدر سالار,پاییز آمد در میان درختان, نویسنده: رضا صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 11:04

صفحه بندی