
ز یک پرواز سرشارم که ناهنگام و سردر گمزنی را می کند مبهوت رویایی که از آغاز می گویدکه بسترهای این ناباوری اینجاستهمین جایی که پنداری به کوهی محکمی اما نمی بینیزمین در زیر پایت تا ابد لرزان و بی تابستو مشتی سخت می کوبد دری بگشای نالانمپناهت آخرین تصویر رویایی ز رفتن های هر روزستسلام آیا کسی اینجا گریبان چاک خواهد دادکسی آرامشم را در شبی تاریک می خواهدسپیداری کند لبریز از افکار نورانی بودن با دلی دلتنگ تر از جانسخن از جان و لبریزی هر ایماست می ترسمستم کاریست سنگی را زنم تیپا درین دنیای پر آشوب و نمناکمچرا پاییز امسالم بهارانم نفس بر جاستنفس را می کنم ...
ادامه مطلب